حكيم ابوالقاسم فردوسى
350
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
روشن گشت و انجمنى انبوه از مردان پديدار شد . سرِ آن انجمن ، مرد بيگانهء فرزانه و دلآزارى بود . بالايش همچون سرو و ديدارش چون ماه و نشستنش بسان نشستن شاهان بر تخت شاهى بود . كتايون دسته گلى به دو داد و دسته گلى پر از رنگ و بوى از او بگرفت . پگاه چون آفتاب بردميد و نامداران از خواب برخاستند ، قيصر انجمنى از دليران و بزرگان بكرد . پس همهء آن انجمن را به شادى بنشاندند و آنگاه آن پرى چهره را فراخواندند . كتايون با دسته گلى در دست ، به همراه شست كنيز برفت و چندان پيرامون ايشان بگشت كه ديگر به ستوه آمد ليك هيچيك را از ميان آن گروه نپسنديد . پس خرامان و گريان و با دلى جوياى جفت از ايوان به سوى شبستان روى نهاد . شب فرا رسيد و همهجا به سياهى پَر زاغ شد . روز ديگر چون خورشيد سر از كوه برآورد ، قيصر بفرمود كه : همهء مهتران و كهتران توانگر روم را به اين كاخ بلند بيآوريد تا مگر يكى از ايشان پسنديده گردد . چون به هر مهتر و نامدار و سرورى از آن كار آگهى رسيد ، آن مهتر خردمند به گشتاسپ گفت : تا به كِى مىخواهى در نهان باشى ؟ برو تا شايد چون تاج و تخت شاهى را ببينى ، دلت از اندوه تهى گردد . گشتاسپ كه چنين شنيد ، با او به ايوان قيصر برفت . در آنجا گشتاسپ پر از درد و با روانى خسته ، پايين تر از همهء آن بزرگان در گوشهاى بنشست . آنگاه كتايون و آن كنيزان گلرخ برفتند و كتايون با كنيزانى در پيش و پس ، پيوسته بر گِرد ايوان خويش بگشت . ناگهان چون از دور گشتاسپ را بديد ، گفت : آن خواب سر از نهان برآورد . پس افسر نامدار و گرانمايهء خويش را بر سر فرّخ گشتاسپ نهاد . چون دستور و آموزگار آن كار را بديد ، بىدرنگ به پيش قيصر دويد و گفت : بدان كه او از ميان آن انجمن ، مردى را برگزيد كه بالايش همچون سرو سهى در چمن و رخسارش چون گلستان است و چنان يال و دوشى دارد كه هر كه او را ببيند ، در شگفت گردد . ليك كسى نيست كه او را بشناسيم . گويى يك سره فرّهء ايزدى است .